شنبه1تیر 92
سلام عشق قشنگم. دلم برات یه ذره شده دخملکم. صبح وقتی از خواب بیدار شدی بداخلاق بودی. و تو حالت خواب و بیداری رسیدیم اداره. امروز مثل دخمل طلاها با من اومدی داخل مهد و لباسات رو پوشیدم. کمی با امیرعلی کتاب خوندی و بعد وقتی خاله سهیلا اومد بوست کردم و شما رفتی تو کلاست. قربون دخترم برم آخر هفته پیش ما عروسی دعوت بودیم. عصر 5شنبه داشتیم برای عروسی آماده می شدیم که شما شیطنتت گل کرده بود و نمی زاشتی لباسات رو بپوشم. بابایی کمی با صدای بلند باهات صحبت کرد که آویسا لباسا...










